![]() |
![]() |
|
| حرف های ماندی |
|
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛ که در همسايه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم، نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم، بر لبِ پيمانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ که می ديدم يکی عريان و لرزان؛ ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛ زمين و آسمان را، واژگون، مستانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ نه طاعت می پذيرفتم، نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده، پاره پاره در کفِ زاهد نمايان، تسبیح را صد دانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان، هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو، آواره و ديوانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان، سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را، پروانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ به عَرشِ کبريايی، با همه صبزِ خدايی، تا که می ديدم عزيزِ نابجايی، ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد، گردشِ اين چرخ را، وارونه بی صبرانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ که می دیدم مشوّش عارف و عامی، زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش، به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری، در اين دنيای پُر افسانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! چرا من جایِ او باشم؛ همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد! وگرنه من به جایِ او چو بودم، يک نفس کی عادلانه سازشی، با جاهل فرزانه می کردم؛ عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
با سلام امروز، روز تولد من است ممنون از دوستانی که از دیشب تا حالا تلفن،ایمیل،وSMS فرستادن و تولد من رو تبریک گفتن من هم تولد همه اونهایی که مثل من در آخرین روز بهار دنیا آمدن رو تبریک میگم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط الهام |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
یادمان باشـد اگر شـاخه گــلی را چـیدیــم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
پازل دل یکی رو بهم ریختن هنرنیست ..... هر وقت با تیکه های شکسته ی دل یک نفر یک پازل دل جدید براش ساختی هنر کردی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم آبان 1385ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط الهام |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
چهار نفر بودند که اسمشان اين ها بود :
_ همه کس ، _ يک کسي ،
_ هر کسي ،
_ هيچ کس .
کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند . هر کسي مي توانست اين کار را بکند ، اما هيچ کس اين کار را نکرد .
يک کسي عصباني شد ، چرا که اين کار ، کار همه کس بود ، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد.
سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هر کسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد .
خوب حالا شما کدومشون هستين ؟! ....
تا حالا فکر کردين ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط الهام |
|
![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 4:44 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های قبلی |
|
تیر 1386 خرداد 1386 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|